https://static.asset.aparat.com/lp/16568999-4140-l.jpg



شیخ بهاء الدین عاملی در یکی از کتاب های خود می نویسد :


روزی زنی نزدقاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلااز شوهرم طلب دارم و او به من نمیدهد


قاضی شوهر را احضار کرد و او طلب  خود را انکار نمود یا فراموش کرده بود


قاضی از زن پرسید : آیا بر گفته ی خود شاهدی داری ؟


 زن گفت : آری  ، آن دو مرد شاهدند .


قاضی ازگواهان پرسید : گواهی دهید  زنی که مقابل شماست پانصد مثقال ار


شوهرش که این مرد است طلب دارد  و اونپرداخته است .


گواهان گفتند : سزاست این زن نقاب مقابل صورت خود را عقب بزند


 تا ما لحظه ای وی رادرست بشناسیم که او همان زن است ، تا آنگاه گواهی دهیم.




چون این زن سخن را شنید بر خود لرزید

و شوهرش فریاد برآورد شما چه گفتید ؟ برای پانصد مثقال طلا ،


همسر من چهره اشرا به شما نشان دهد ؟! هرگز! من پانصد مثقال خواهم داد


و رضایت نمی دهمکه چهره ی همسرم در حضور دو مرد بیگانه نمایان شود


. چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد از شکایت


خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهر بخشید


چه خوب بود آن مرد با غیرت امروز جامعه ی ما را هم می دید


که زنان نه برای پانصد مثقال طلا و نه حتی یک مثقال نقره


چگونه رخ و ساق به همگان نشان می دهند و شوهران و


پدران و برادرانشان نیز هم عقیده ی انهایند و در کنارشان


به رفتارانان مباهات می کنند