روزی جوانی از كنار باغی می گذشت هنگام ظهر بود و وی بسیار گرسنه از دیوار های باغ، درخت های سیب اویزان شده بود جلوتر رفتو ناگاه دید یك سیب بر روی زمین افتاده از شدت گرسنگی فورا به طرف سیب رفتو ان را خورد...كمی بعد كه به خود امد و فهمید كه از صاحب باغ برای خوردن سیب اجازه نگرفته است بسیار ناراحت و غمگین شد فورا به طرف در باغ رفت و در را زد...كمی بعد پیر مردی در را بر روی مرد جوان باز كرد..جوان گفت:اقا ببخشید من یكی از سیب های باغتان را كه بر روی زمین افتاده بودخوردم حلال كنید. پیر مرد با كمی درنگ پاسخ داد: حلال نمی كنم مگر به شرطی.جوان گفت هر شرطی كه باشد به ان عمل می كنم..پیر مرد گفت من دختری دارم و میخواهم ان را به عقد تو دراورم.دختر من كر لال كچل (فردی كه مادر زادی سر او مو ندارد)و كور است با این حال تو قبول می كنی كه با او ازدواج كنی؟
مرد بسیار اشفته شد ولی قبول كرد و پیش خود گفت اخرت كه بیشتر می ارزد!...پیرمرد به مرد جوان گفت پس قرار ما فردا در همین باغ....مرد جوان جریان را برای پدر و مادر می گوید  اما با مخالفت شدید انان روبرو می شود انان می گویند اخر ما همین یك پسر را داریم انوقت ان را به یك زن كر و لال بدهیم مردم چه فكر میكنند ؟اما جوان هر طور شده انان را راضی می كند چون می داند اگرپیر مرد او را حلال نكند باید جزای ان را در روز معاد پس دهد فردا ان روز همراه با پدر و مادرش به باغ می رود همین كه پیرمرد در را باز می كند چشم های جوان به دختری بسیار زیبا با چشمانی كه  می درخشید همراه  با لباسی سفید می افتد..به پیر مرد می گوید او كیست؟ می گوید شریك زندگی اینده ات،جوان بدون درنگ می پرسد مگر نگفتید او كر لال گنگ و كور است؟؟؟؟پیر مرد لبخندی می زند و می گوید دخترم كر است چون صدای هیچ نا محرمی تا امروز به گوش او نرسیده بود لال است چون با هیچ نا محرمی حرف نزد كچل است چون هیچ نامحرمی موی او را ندیده است كور است چون نگاهش به هیچ مرد بیگانه ای نیفتاده است جوانان شهر ارزوی ازدواج با دختر مرا دارند...تو از امتحان من سر بلند بیرون امدی جوان و من تو را حتی اگر با دخترم ازدواج نكنی هم حلال می كنم...حال اگر نمیخواهی با او ازدواج كنی به من بگو.جوان با شنیدن این حرف میگوید كیست كه نخواهد با همچین دختری با این همه كمالات ازدواج نكند؟.....